تبليغاتX
مــقــش شـب
مــقــش شـب
نک پاهایم را به شانه های دیگران ترجیح می دهم. برای بزرگ شدن همین جا خوب است. سلام!
نوشته شده در شنبه 1388/10/12 توسط کلاس اولی

"قهرمانان

در انتظار یک زندگی درخشان

شجاعانه

در یک قوطی کبریت

می خوابند"

 


نوشته شده در شنبه 1388/10/12 توسط کلاس اولی



بیهوده می نویسم این روزها. که چه مثلا بیایم اینجا و یک جمله بنویسم و چند نفر محض نشکستن دلم باریک الله بگویند؟

وقتی انقدر دل ندارم که حرف تُک زبانم را بزنم. وقتی ده تا انگشتم را می گذارم روی صفحه کلید و همه چیز از ذهنم می رود... وقتی به وبلاگ دوستم سر می زنم و برایش متاسف می شوم اما نمی گویم... وقتی دیگران فکر می کنند که شجاعم اما نیستم... باید خودم را بالا  بیاورم. باید خودم را بالا بیاورم تا اول از همه حرف های تک زبانم بریزد بیرون. 

بگذار بی رحمانه باشد. بگذار همه بگویند بدم. بی رحمم. لامروتم. بی ادبم. حسودم. مغرض ام*. بگذار بگویند غیر خودی ام. آنارشیست ام. بگذار هرچه هستند به من نسبت دهند اما بگویم آنچه شرط بلاغ است.

اما نه. مگر کم گفته ام؟ مگر کم توی خیابان ها راه افتاده ام و ادای پیامبر های جوان را در آورده ام؟ کجاست گوشی که بشنود؟

اما نه. از گفتن چیزی درمان نشده و نمی شود. همان بهتر که بیاییم و یک خط بنویسم و شما بگویید بارک الله.

گاهی فکر می کنم وبلاگ نویسی هم کار عبثی ست. 









*با همین غ می نویسند؟

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19 توسط کلاس اولی

می خواهم صفحه وبلاگم را باز کنم و بنویسم که« خسران اصلی آن است که نه تنها سود بلکه سرمایه را هم از دست بدهی.» اما نه. مادرم این روزها می گوید که به کار هیچ کس کار نداشته باش. شاید هم راست می گوید. ممکن است کسی از کنارت بگذرد و تو با یک دنیا شوق سلام کنی. و او بگوید شما؟

می خواهم صفحه وبلاگم را باز کنم و بنویسم که «خدایا چه چیز گم کرد آنکه تو را پیدا کرد و چه چیز پیدا کرد آنکه تو را گم نمود.» نه. همه چیز را پاک می کنم. عکس های مدرسه. شماره هایی که زمانی دوستانم بودند. و نیستند.

بی رحمانه است اگر بنویسم دوست مثل لباس می ماند برای انسان. که اگر همزمان با رشد او بزرگ نشود. تنها میتوان توی انباری ذهن نگاهش داشت. بی رحمانه است؟

بگذار بی رحمانه باشد. مگر دیگران چقدر رحم و مروت خرج من کرده اند که من خرجشان بکنم؟ این یکی را هم اضافه کنید به بی رحمانه ترین جمله های دنیا.

"دوست مثل لباس می ماند برای انسان. که اگر همزمان با رشد او بزرگ نشود. تنها میتوان توی انباری ذهن نگاهش داشت."

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01 توسط کلاس اولی


" اگر صدتا کتاب خواندی و فکر کردی خیلی می دانی، آنجا نقطه ی مرگ توست اما اگر یک کتاب خواندی و فکر کردی هیچ نمی دانی، آنجا نقطه شروع تو برای رشدی بـــــــزرگ است. "

   






نوشته شده در جمعه 1388/08/15 توسط کلاس اولی

تازگی ها چیزی نزدیک به 10% از بازدیدهای وبلاگ من ناشی از وجود عکس زیر است.

علت بازدید معمولا سرچ واژه هایی قریب به این مضامین می باشد: دختر، ا.ر.ض.اع ، دختر مهربان، دختر و ...!!

اگر دوستان مایل باشند می توانم جمله ی "این دخترم خیلی مهربان نیست. " را از متن این پست حذف کنم که دوستان جستجوگر الکی وقت خود را صرف بازدید از وبلاگ من نکنند. هان؟


نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/06 توسط کلاس اولی

 



بچه گی هایمان به خانه ات که می آمدیم. چادر مادر را رها می کردیم. می رفتیم برای بازی با کبوتر ها. و نمی دانم چطور بود که مطمئن بودیم، که گم نمی شدیم. و حتی مادر، که برای هرچیز قلبش به تلاطم می افتاد. بی هیچ نگرانی، با تو حرف می زد.

انگار کسی مراقب تک تک ما بود. مراقب بچه ها. مراقب کبوتر ها.

 و حتی مادر.

تولدت بر ما مبارک





نوشته شده در سه شنبه 1388/07/28 توسط کلاس اولی






ای صاحب فال بدان و آگاه باش















































































































دنبال چه می گردی؟ همین که آگاه باشی برای هفت پشتت کفایت می کند.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15 توسط کلاس اولی

 

 

 

 متاسفانه این روزها گوش کسی بدهکار نیست. اما دهان ها، همه طلبکار اند. به گفتگوی های زیر توجه کنید:

 

_ این چه طرز غذا خوردنه؟؟

 

_ خودتو دیدی وقتی غذا می خوری شبیه مورچه خوار می شی؟ اصلا به تو چه؟ ها؟

 

_ واسه خودت می..

 

_ واسه ...ات بگو. چه دوره و زمونه ای شده ها. مردم به نون خوردنتم کار دارن. یکی نیس بگه همه چیتون درسته نون خوردن دختر همسایتون مونده که درستش کنین... نشد ما یه چیزو عین آدم کوفت کنیم( تکه نان را پرت می کند کف سینی)اعصاب نمی ذارن واسه آدم که...

 

_ ...

 

***

 

_ نمی ریم سینما؟

 

_ حوصله داری؟

 

_ خب حوصلم سر رفته..

 

_ رفته که رفته. زیرشو بکش پایین سر نره. مگه ما آدم نبودیم. مگه مامان بدنیا اومدیم. مام جوون بودیم بخدا. حوصله سر رفتن نمی دونستیم کیلو چند. سرمون یا تو کتاب بود یا تو تشت رخت.

 

_...

 

_( رو به خاله که نشسته رو صندلی رو به رو) یادته؟ زمستونا ساعت چار صب می رفتیم یخ حوض می شکستیم باهاش ظرف می شستیم. بخدا... مایع ظرفشویی یخ می زد. مگه ما بیکار می موندیم؟

 

_...

 

_ حوصلت سر رفته؟؟ ( بدون اینکه منتظر جواب باشد) برو ظرفا رو بشور. بخدا ما که اینهمه کار کردیم خونه ی بابا شدیم این( اشاره می کند به طرف خودش) وای به شما..

 

_!

 

***

 

 _ بله بچه های عزیز، رشته کوههای هیمالیا در کشور پاکستانه...

 

_ اِ خانوم تو نپالها...!

 

_ (بدون توجه به صاحب صدا)... که بلند ترین قله آن اورسته.

 

معلم بیست ثانیه بعد از کلاس میرود بیرون و شاگرد را هم دنبال خودش می کشد.

 

_ من که می دونم تو دنبال خراب کردنه منی... از دستی سوال ها عجق وجق می پرسی که منو ضایع کنی نه؟ تو نپال یا پاکستان. که چی؟ دنبال چی هستی؟ من بیست ساله دارم تدریس می کنم. صدتا لوح تقدیر دارم. یکدونه دانش آموزم تا به حال نیوفتاده(کنایه از رد نشدن) بعده بیست سال یه الف بچه راه افتادی به گرفتن غلط املایی از من؟ چی فک کردی؟ برام کاری نداره بندازمت اون کلاس ها! حساب کارتو داشته باش. این خرابکاری ها دیگه خیلی قدیمی شده... اون طوری نگاه نکن. اصلا بگو ببینم اون سوال عجق وجق هفته پیش چی بود ازم پرسیدی؟ اصلا خودت یادته؟ ها؟

 

_ بله.

 

_ اِ..؟ بگو ببینم چی بود؟

 

_ اجازه خانوم؟ پرسیدم چرا پرچم هلند و لوگزامبورگ یک شکله؟

 

_ ...!

 

***

 

می خواهم بگویم که آدم های امروز کمتر به مفهوم کلامی که از جانب دیگری ساطع می شود گوش می کنند. و بیشتر به دنبال جواب دندان شکن، یا ارضاع خود از نظر "صاحب سخن بودن" هستند.

 

البته این تنها قسمت کوچکی از ماجراست که بیشتر دامن افراد سطح پایین جامعه را گرفته. قسمت بزرگتر آنجایی ست که شخص مورد انتقاد قرار گرفته، با علم به مفهوم کلام صاحب سخن آنرا ندیده انگاشته و سعی در سکوت و بی جواب گذاشتن مساله می کند.  مثلا:

 

_  شما یک کلاهبردارید، آقا.

 

_ ...

 

در این مواقع  این سکوت از طرف دیگران و به نوعی شواهد ماجرا سکوتی موقرانه تلقی میشود. البته متاسفانه. و کف و سوتی ست که به طرف مستمع پرتاب می شود. و سیل اتهامات و "از شما توقع نداشتم" و " کم محبتی می فرمایید"هاییست که به طرف منتقد جاری میشود.

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09 توسط کلاس اولی

می گویند اینجا خانه من است. هفتاد سال و بیست وچند روز پیش فکر می کردم خانه ام یک آپارتمان 120 متری خواهد بود با آشپزخانه اپن و  پنجره هایی که رو به کوچه باز می شوند.


نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01 توسط کلاس اولی
من هنوز کلاس اولم.



من کدام منم؟

مادرم مي گويد افتخار مي كند كه من عكاسم. خواهرم نه. مي گويد بيشتر از آنكه استعداد عكاسي داشته باشم، استعداد نويسندگي دارم. پدرم اما فقط نگاه مي كند. من با پدرم موافقم
آخرين مطالب
آرشيو مقشها
دوستام
آقا و خانوم معلم
قالب وبلاگ