
سالینجر مرد.

"هولدن کالفید" اما همیشه زنده می ماند

دیشب تا چشم گذاشتم روی هم آمد توی خوابم. نشست همین جا کنار سیستم. روی تخت. موهایش هنوز همان طور از پشت بافته بود. هروقت می دیدمش می ترسیدم محض اینکه خیلی از او عکس می گیرم دعوایم کند. که هیچ وقت نکرد. اما این حس مسخره را حتی توی خواب هم داشتم. حتی توی خواب هم کاری نکرد. نمی دانم چطور و چرا اما همان طور که خواب بودم و می دیدمش شروع کردم به خواندن فاتحه برایش. از خواب که پریدم بین "غیر مغضوب علیهم" و "و الضالین"بودم. دقت کردم که "الضالین" اش را درست و حسابی بکشم. شاید به روحش برسد.
***
تمام دیشب را بیدار بودم. و ازجوات ترین سایت ها و وبلاگها سردر آوردم.ماجرا این طور شروع شد که فاطی از همان شانزده هفده سال پیش عاشق این پارسا پیروزفر است. هر هفته بعد از سریال در چشم باد از خدا می خواهد که این آخرین جمعه عمرش نباشد تا این سریال تمام شود. خواست که سری توی اینترنت بزنم و ببینم که دقیقا متولد چه سالی ست.
هیچ وقت فکر نمی کردم که یک شب تا صبح را دنبال عکس های پارسا پیروز فر بگردم. و مدام احساس جوات بودن تمام وجودم را بگیرد. و هر پنج دقیقه یکبار بگویم که چقدر بد است که شوهر آدمیزاد تا این حد جذاب باشد. و فاطی زیر لب بگوید که "واقعا... واقعا...بزن بعدی." احساس معمولی بودن حاد بکنم و لذت ببرم از اینکه گاهی از عوام باشم و توی ویکی پدیا دنبال تاریخ تولد یک بازیگر بگردم. نه. اصلا پشیمان نیستم. نمی دانم شاید بعدا که توی مود فرهیختگی ام بخزم، به سراغم بیاید. پشیمانی...
اصلا چرا همه باید کاملا عام باشند یا اینکه کاملا خاص. تمام مزه ی بودن به همین نوسان بین عام و خاص بودن است. بین شادی و غم. داشتن و نداشتن. بودن و نبودن. راستی "تردید "را دیدید؟
***
دارم فکر می کنم که چرا هروقت ناراحتم می نویسم. چرا درست همان موقعی می نویسم که غم عالم آمده روی دلم؟
معلم تاریخ هنرمان وقتی می رسید به درس تمدن هند می گفت" هندو ها معتقدند که دنیا همه اش شادی و رقص و بزن و بکوب است. اصلا میگن که هر قسمت از دنیا با یک حرکت خدای شیوا بوجود اومده. اما بوداییا معتقدن که زندگی سراسر غم و غصه اس " و بعد گفت که" و واقعا هم همین طوره...!"
نمی دانم چرا اما سالهاست این تک جمله آخرش توی ذهنم مدام تکرار می شود. مدام... " و واقعا هم همین طوره..."
***
راستش را بخواهید تازگی ها دیگر خیلی چیزها برایم حرمت ندارند. مثل نوروز. سفره هفت سین. شب یلدا. پولی که عید غدیر سید ها عیدی می دهند و حتی تولدم... نه اینکه حرمت نداشته باشند. نه. شاید بشود گفت دیگر آن رنگ و بوی قدیم را ندارد و شاید برایم خوشحال کننده نیستند.
به خودم اجازه می دهم که فکر کنم مثلا چه فرقی می کند یکی شب یلدا را جشن بگیرد یا نه. یک دقیقه بیشتر یا کمتر...
چه فرقی می کند بودن یا نبودن یکی مثل من. وقتی تولد یک شخص جشن گرفتن دارد، که بود یا نبود او چیزی را عوض کند.
امسال نه پای هفت سین نشستم. نه تولد گرفتم. نه شب یلدا به مهمانی رفتم. عیدی عید غدیرم را هم فردایش دادم و روزنامه خریدم.
نمی دانم این تجارب تا چه حد خطرناکند. اما داشتن هیچ کدامشان، ناراحتم نمی کند.
***
خلاصه که اوضاع بدی شده. دشمنان نظام دارن دانشمندان کشور رو یکی یکی ترور می کنند. و شاید این آخرین پست وبلاگم باشه. حلالم کنید!
نه از بودن امکانات دلگرم شو و نه از بودن آن دلسرد...

"عکسهایی
از: امین ابراهیمی، محمد ادیبی، مسعود توجهی، امیر حاجیعباسی، سیدمجتبی
خاتمی، سیدحسین شاهمحمدی، حمید شعفیزاده، نسیم شیخنظامی، سیدمحمدرضا
ربانی، صادق رحمانی، مهدی رضوی، مهدی فروغی سبزوار، زهرا کاردانی(اگه ریا نباشه)، سمیه
کریمی و نوشین وفادار.
این نمایشگاه که بههمت کانون عکس مشهد
و با همکاری مدیریت امور هنری شهرداری برگزار میشود، از 20 تا 24 دیماه
از ساعت 9 تا 13 و 16 تا 18 برای بازدید دوستداران گشوده خواهد بود.
همچنین در روز افتتاحیه، از کتاب عکس مشهد نیز رونمایی خواهد شد."
همین!
"قهرمانان
در انتظار یک زندگی درخشان
شجاعانه
در یک قوطی کبریت
می خوابند"
بیهوده می نویسم این روزها. که چه مثلا بیایم اینجا و یک جمله بنویسم و چند نفر محض نشکستن دلم باریک الله بگویند؟
وقتی انقدر دل ندارم که حرف تُک زبانم را بزنم. وقتی ده تا انگشتم را می گذارم روی صفحه کلید و همه چیز از ذهنم می رود... وقتی به وبلاگ دوستم سر می زنم و برایش متاسف می شوم اما نمی گویم... وقتی دیگران فکر می کنند که شجاعم اما نیستم... باید خودم را بالا بیاورم. باید خودم را بالا بیاورم تا اول از همه حرف های تک زبانم بریزد بیرون.
بگذار بی رحمانه باشد. بگذار همه بگویند بدم. بی رحمم. لامروتم. بی ادبم. حسودم. مغرض ام*. بگذار بگویند غیر خودی ام. آنارشیست ام. بگذار هرچه هستند به من نسبت دهند اما بگویم آنچه شرط بلاغ است.
اما نه. مگر کم گفته ام؟ مگر کم توی خیابان ها راه افتاده ام و ادای پیامبر های جوان را در آورده ام؟ کجاست گوشی که بشنود؟
اما نه. از گفتن چیزی درمان نشده و نمی شود. همان بهتر که بیاییم و یک خط بنویسم و شما بگویید بارک الله.
گاهی فکر می کنم وبلاگ نویسی هم کار عبثی ست.
*با همین غ می نویسند؟

می خواهم صفحه وبلاگم را باز کنم و بنویسم که« خسران اصلی آن است که نه تنها سود بلکه سرمایه را هم از دست بدهی.» اما نه. مادرم این روزها می گوید که به کار هیچ کس کار نداشته باش. شاید هم راست می گوید. ممکن است کسی از کنارت بگذرد و تو با یک دنیا شوق سلام کنی. و او بگوید شما؟
می خواهم صفحه وبلاگم را باز کنم و بنویسم که «خدایا چه چیز گم کرد آنکه تو را پیدا کرد و چه چیز پیدا کرد آنکه تو را گم نمود.» نه. همه چیز را پاک می کنم. عکس های مدرسه. شماره هایی که زمانی دوستانم بودند. و نیستند.
بی رحمانه است اگر بنویسم دوست مثل لباس می ماند برای انسان. که اگر همزمان با رشد او بزرگ نشود. تنها میتوان توی انباری ذهن نگاهش داشت. بی رحمانه است؟
بگذار بی رحمانه باشد. مگر دیگران چقدر رحم و مروت خرج من کرده اند که من خرجشان بکنم؟ این یکی را هم اضافه کنید به بی رحمانه ترین جمله های دنیا.
"دوست مثل لباس می ماند برای انسان. که اگر همزمان با رشد او بزرگ نشود. تنها میتوان توی انباری ذهن نگاهش داشت."
" اگر صدتا کتاب خواندی و فکر کردی خیلی می دانی، آنجا نقطه ی مرگ توست اما اگر یک کتاب خواندی و فکر کردی هیچ نمی دانی، آنجا نقطه شروع تو برای رشدی بـــــــزرگ است. "
تازگی ها چیزی نزدیک به 10% از بازدیدهای وبلاگ من ناشی از وجود عکس زیر است.

علت بازدید معمولا سرچ واژه هایی قریب به این مضامین می باشد: دختر، ا.ر.ض.اع ، دختر مهربان، دختر و ...!!
اگر دوستان مایل باشند می توانم جمله ی "این دخترم خیلی مهربان نیست. " را از متن این پست حذف کنم که دوستان جستجوگر الکی وقت خود را صرف بازدید از وبلاگ من نکنند. هان؟
.jpg)
بچه گی هایمان به خانه ات که می آمدیم. چادر مادر را رها می کردیم. می رفتیم برای بازی با کبوتر ها. و نمی دانم چطور بود که مطمئن بودیم، که گم نمی شدیم. و حتی مادر، که برای هرچیز قلبش به تلاطم می افتاد. بی هیچ نگرانی، با تو حرف می زد.
انگار کسی مراقب تک تک ما بود. مراقب بچه ها. مراقب کبوتر ها.
و حتی مادر.
تولدت بر ما مبارک
ای صاحب فال بدان و آگاه باش
دنبال چه می گردی؟ همین که آگاه باشی برای هفت پشتت کفایت می کند.

متاسفانه این روزها گوش کسی بدهکار نیست. اما دهان ها، همه طلبکار اند. به گفتگوی های زیر توجه کنید:
_ این چه طرز غذا خوردنه؟؟
_ خودتو دیدی وقتی غذا می خوری شبیه مورچه خوار می شی؟ اصلا به تو چه؟ ها؟
_ واسه خودت می..
_ واسه ...ات بگو. چه دوره و زمونه ای شده ها. مردم به نون خوردنتم کار دارن. یکی نیس بگه همه چیتون درسته نون خوردن دختر همسایتون مونده که درستش کنین... نشد ما یه چیزو عین آدم کوفت کنیم( تکه نان را پرت می کند کف سینی)اعصاب نمی ذارن واسه آدم که...
_ ...
***
_ نمی ریم سینما؟
_ حوصله داری؟
_ خب حوصلم سر رفته..
_ رفته که رفته. زیرشو بکش پایین سر نره. مگه ما آدم نبودیم. مگه مامان بدنیا اومدیم. مام جوون بودیم بخدا. حوصله سر رفتن نمی دونستیم کیلو چند. سرمون یا تو کتاب بود یا تو تشت رخت.
_...
_( رو به خاله که نشسته رو صندلی رو به رو) یادته؟ زمستونا ساعت چار صب می رفتیم یخ حوض می شکستیم باهاش ظرف می شستیم. بخدا... مایع ظرفشویی یخ می زد. مگه ما بیکار می موندیم؟
_...
_ حوصلت سر رفته؟؟ ( بدون اینکه منتظر جواب باشد) برو ظرفا رو بشور. بخدا ما که اینهمه کار کردیم خونه ی بابا شدیم این( اشاره می کند به طرف خودش) وای به شما..
_!
***
_ بله بچه های عزیز، رشته کوههای هیمالیا در کشور پاکستانه...
_ اِ خانوم تو نپالها...!
_ (بدون توجه به صاحب صدا)... که بلند ترین قله آن اورسته.
معلم بیست ثانیه بعد از کلاس میرود بیرون و شاگرد را هم دنبال خودش می کشد.
_ من که می دونم تو دنبال خراب کردنه منی... از دستی سوال ها عجق وجق می پرسی که منو ضایع کنی نه؟ تو نپال یا پاکستان. که چی؟ دنبال چی هستی؟ من بیست ساله دارم تدریس می کنم. صدتا لوح تقدیر دارم. یکدونه دانش آموزم تا به حال نیوفتاده(کنایه از رد نشدن) بعده بیست سال یه الف بچه راه افتادی به گرفتن غلط املایی از من؟ چی فک کردی؟ برام کاری نداره بندازمت اون کلاس ها! حساب کارتو داشته باش. این خرابکاری ها دیگه خیلی قدیمی شده... اون طوری نگاه نکن. اصلا بگو ببینم اون سوال عجق وجق هفته پیش چی بود ازم پرسیدی؟ اصلا خودت یادته؟ ها؟
_ بله.
_ اِ..؟ بگو ببینم چی بود؟
_ اجازه خانوم؟ پرسیدم چرا پرچم هلند و لوگزامبورگ یک شکله؟
_ ...!
***
می خواهم بگویم که آدم های امروز کمتر به مفهوم کلامی که از جانب دیگری ساطع می شود گوش می کنند. و بیشتر به دنبال جواب دندان شکن، یا ارضاع خود از نظر "صاحب سخن بودن" هستند.
البته این تنها قسمت کوچکی از ماجراست که بیشتر دامن افراد سطح پایین جامعه را گرفته. قسمت بزرگتر آنجایی ست که شخص مورد انتقاد قرار گرفته، با علم به مفهوم کلام صاحب سخن آنرا ندیده انگاشته و سعی در سکوت و بی جواب گذاشتن مساله می کند. مثلا:
_ شما یک کلاهبردارید، آقا.
_ ...
در این مواقع این سکوت از طرف دیگران و به نوعی شواهد ماجرا سکوتی موقرانه تلقی میشود. البته متاسفانه. و کف و سوتی ست که به طرف مستمع پرتاب می شود. و سیل اتهامات و "از شما توقع نداشتم" و " کم محبتی می فرمایید"هاییست که به طرف منتقد جاری میشود.
می گویند اینجا خانه من است. هفتاد سال و بیست وچند روز پیش فکر می کردم خانه ام یک آپارتمان 120 متری خواهد بود با آشپزخانه اپن و پنجره هایی که رو به کوچه باز می شوند.



